|
سرنوشت ما از اول او نوشت این سخن در خاک زر باید نوشت روزی از عشق خودم را حلق آویز می کنم و آخرین آرزوی من این است که در روی طناب اسم تو را حک کنم تا حداقل موقع مرگم فکر کنم یه روز داشتم با خودم فکر میکردم که اگر آسمان سقفم و زمین فرشم باشه یک چهاردیواری می خوام که از گرماش وجودم گرم بشه بعد که خیلی گرمم شد به خودم اومدم و دیدم که این از گرمای وجود توست که به من گرما میده: پدرم با تولدت منت سر تقویم هایمان گذاشتی وتابستان را سرافراز کردی شهریور ماه را سربلند و عدد ۵ تا ابد شرمنده خود ساختی: چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بهش بگی .چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوستش داری. همه گفتن که من دیوانه حالم که هر چی باشه اما بی وفا نیست
اگر دلت گرفت بنشین به اندازه تمام دلتنگی هات گریه کن برای این که کسی اشکاتو نبینه ماهی کوچکی شو و به ته دریا برو . دیگه کسی اشکاتو می بینه حالا فهمیدی چرا آب دریا شوره ؟ چشمانمان را بر گذر قاصدک ها باز کنیم که زمان ساز سفر می زند دست به دست هم دهیم دلهایمان را یکی کنیم بی هیچ پاداشی .حراج محبت کنیم باور کنیم که همه ما خاطره ایم دیر یا زود رهگذر قافله ایم. اگر در صحنه زندگی به ناگه یکی از سیم های سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند که بر تو چه گذشته است. غرور همان چیزی که ما رو از هم جدا کرد نه من لهش کردم نه تو پا روش گذاشتی پس به خاطر همون غرور عاشقم بمون.
یک روز عشق و دیوونگی و فضولی داشتن قایم باشک بازی می کردند
عشق رفت پشت بوته گل سرخ قایم شد فضولی جای عشق را لو داد دیوونگی یه شاخه فرو کرد تو بوته گل سرخ و عشق کور شد و از اینجا بود که دیوونگی شد عصای عشق آدما وقتی خاطراتشون زیاد میشه دیوار اتاقشون پر از عکس میشه ولی آدم دلش برای اون کسی تنگ میشه که نمی توونه عکسشو به دیوار بزنه دلم برات تنگ شده
از کنار تخته سنگی گذشتم روی آن نوشته شده بود :اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ زیرش نوشتم صبر کند جوان نوشت اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ نوشتم بمیرد ایامی گذشت رفتم جوابم را بخوانم اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم
|
About![]()
با بهترین خط عمرم چیزی برایت نوشتم
Home
|