|
قلم بر روی کاغذ می نوشتیم قلبم بشکست و کاغذ بر هوا رفت مگر ما از جدایی می نوشتیم که جز لبخند تو درمان ندارد وابستگی ام را به تو باور کردم دوست همسایه ما بود و نمی دانستیم گریه کردیم و ز پر کاه سبک تر شدیم گریه هم عقده گشا بود و نمی دانستیم
در کویر سینه تنها مانده ام گمشدم در ظلمت شبهای خویش مانده ام سرگشته در دنیای خویش یک بیابان ناله دارم در گلو آب تلخ گریه دارم در سبو آتشی بودم که خاکستر شدم شعر غربت را دگر از بر شدم دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
|
About![]()
با بهترین خط عمرم چیزی برایت نوشتم
Home
|